احساس می کنم تو خودم گره خوردم، هزار تا گره کور تو در تو . احساس می کنم هیچ وقت نمی تونم بازشون کنم ، انگار هر گره ای رو که باز کنم جاش صد تا گره دیگه اضافه می شه، انگار هیچ وقت از دستشون خلاصی ندارم. حتی جرأت ندارم تعداد گره ها رو بشمرم. گاهی نمی خوام وجود این همه گره رو باور کنم٬ اما وقتی یکی شون راه نفسمو می گیره ٬ مجبور می شم باورش کنم. این جور مواقع نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت٬ باوروجود گره ناراحتم می کنه اما فکر این که گره محکم و محکم تر شه منو به وجد می آره.اما حیف که هیچ وقت این اتفاق نیفتاده. به همون بی دلیلی ای که گره ایجاد می شه ٬ ازهم بازمی شه ودوباره از یه جای دیگه سردر میاره.
کی می دونه من چی می گم.
حالا دیگه فکر می کنم واسه من زندگی همینه. ور رفتن با این گره ها. هی بازکنم٬ هی اضافه شه٬ هی عصبانی شم ٬ هی خسته شم ٬ کلافه شم ٬ درمونده شم ٬ دیوونه شم...
کی می دونه من چی می گم.
فکرشو بکن ... یه آدم گره خورده. جسمم٬ روحم٬ روانم٬ ذهنیتم... همه چیم بهم گره خوردن.هه٬ چه شود.
کی می دونه چی می گم.
عجب ... نمی دونم اینی که سر گلوم چسبیده یه بغضه که دوست داره بترکه یا یه عالمه حرف نگفته است که تلمبار شده و حالا داره خفم می کنه... یعنی خفم می کنه؟
این همه کلافه بودن و منگ بودن و ندونم ها به یه تیکه پوست و استخون بی حال تبدیلم کرده...می دونی الان چی دوست دارم ... دوست دارم مثل یه جنازه دراز بکشم و یه عالمه کرکس و لاشخور بریزن روم و این تیکه های پوست و استخون رو یه لقمه چپش کنن داد و غار کنن و دعواشون شه و هر کدوم یه تیکه از منو ببرندم یه گوشه و وای.... شاید اون موقع یه کمی حال بیام... شاید...
بعد همینطور که تیکه تیکه شدم یه نگاه به خدا بندازم با یه لبخندو ته دلم بهش بگم دیدی ... دیدی آخر...
